آن را کـه چنیـن دردی از پـای درانـدازد بـایـد کـه فـروشـویـد دسـت از هـمـه درمـانهـا
کی میگه درد عشق تمومی نداره کی گفته نمی تونی از نو شروع کنی چرا انقدر افکارمون کلیشه ای شده چرا عادت هارو دوست داشتن هارو به تنه ی عشقمون میزنیم چرا وقتی میرن نمیگیم ما هم مقصر بودیم "رفت تنهام گذاشت نامردی کردی با یکی دیگه بود ....."چرا فکر نمی کنیم اگه همه چیزش بودیم نمیرفت همه وقتشو پر میکردیم نمی رفت نمیگم بمیری باسه عشقت نه ولی خودمونیم سعی کرد اونی که گفت عاشقم نگه داره عشقشو ......
خودخواهی تا به کجا....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:1  توسط ساقی
|
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:37  توسط ساقی
|
در انتهاي ذهن مُشَوّش خود
کلمات را تعقيب می کنم !
...
نه واژه ايي ميآبم که شرح حالي
باشد
نه جمله ايي که تسکين اين دلِ ...
...
غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم ...
همین ! ...
.
..
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !؟ ...
با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم ...
..
وگاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد ...
نکند اشکي جاري شود ...
نکند دلي آزرده ...
.
.
.
حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند،
آيا مي دانند ؟
...
مي دانند که صاحب اين دل
براي پرواز ، پر پر مي زند ...
.
.
.
و فردا
آغاز سالی دیگر از زمين گير شدن من !
خوشحالم که امسال تو عزیز، در کنارمی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط ساقی
|
درد همیاری
همدردی
درد ناتوانی برای انجام کاری برای بهترین دوست
یا درد عشق
.
.
و درد دلتنگی
.
.فکر کنم بعضی دردها رو باید تبریک گفت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:20  توسط ساقی
|
در پس پنجره اي كه به كوچه باغ نم زده چشم ات باز مي شود
دختري سر به شيشه تبدار گذاشته وهق هق اش را مي خورد
و تمام دلواپسي اش آرامش خواب شيرين توست
همين...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:57  توسط ساقی
|
|
|
|
رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند.زمانی كه حیوان هنوز
بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از
بند خلاص كند اندك اندك این عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد.وقتی حیوان
بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند.
فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد. |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:47  توسط ساقی
|
ستایش
همه ی مردم زیبایی هارا ،خوبی هارا،و نعمت ها را ستایش می کنند ،اما من...نه اینگونه نیستم ای زشتی تورا می ستایم که زیبایی ، ارزش خود را از وجود تو گرفته است ،تو اگر نبودی هیچکس میل به زیبایی و فرار از حقیقت را نداشت،اما من به سوی تو می آیم،زیراکه زیبای من تو هستی و یک رویی ات را می ستایم.
ای شرور و ای بد کار تو را می ستایم،به آن دلیل که نیکوکاران و صالحان ظاهر نما ترین انسان ها هستند که وجودشان از آن توست!آن ها ذهن ساده ی مردم را به بازی گرفته اند و می پندارند که دنیا را می توانند با آنچه که نیک می انگارند پر کنند،ایننیکی نیست،ننگ است،ننگ و ذلتی که همگان را به خواب برده است ای خیانت تورا می ستایم،چرا که وجودت همه ی عاشقان را کور کرده است،چرا که نمی گذاری هر کسی معنای وافعی عشق را دریابد،چرا که خود تو عاشق ترینی و می دانی که عشق خواهان لیاقت استای بی رحمی تو را می ستایم،زیرا که هیچگاه دورو نیستی و صاف و ساده بی رحمی خود را می کنی،و به من نشان دادی که محبت ،دورو و دروغین است ای ظالم تورا می ستایم،زارا که ظلم تو معنای واقعی زندگی را به من نشان داد،آری،،تو هم راست می گویی،زندگی بدون ظلم نه معنا ندارد،زیرا که ظلم به انسان نیکوکار نما او را به خود باز می گرداندو ای بدی و ننگ و ذلت ،تورا می ستایم،چون به من نشان دادی که همه ی انسان ها خوبی را دروغین اما تورا حقیقی به صحنه می گذارندای شکر،آری از تو بیزارم،زیرا که وسیله ی توجیه زندگی شده ای،همه می دانند که از توجیه بیزارمو ای امید از من دور شو،زیرا همه ی انسان ها را همچنان به این بازی بی انتها تشویق می کنی، بازی که خود در آن آشفته مانده ای،بازی که آدمی،زندگی می نامد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:35  توسط ساقی
|

گاه سکوت یک دوست معجزه می کندومامی آموزیم که بودن همیشه در فریاد نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط ساقی
|

بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان
عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:58  توسط ساقی
|
زندگی یک بازی درد آور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید رنج این رنجور را
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط ساقی
|

مقصد اگر تو باشی انتظار چقدر شیرین است
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:25  توسط ساقی
|

زندگی شاید چنین باشد کمی خسته کمی غمگین ولی خوب یادمان باشد
مقصر
سرنوشتها نیست مگر ما یادمان رفته خودمان سرنوشت سازیم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:9  توسط ساقی
|

چه می خواهی از دو روز این انسان این جاده باریک
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:26  توسط ساقی
|
من همه ي سعي ام را مي كنم تا روي كارهاي روزانه ام متمركز شوم. اما كودك بازيگوش ذهنم به سمت دست
هاي تو لي لي مي كند. ديروز اين اس ام اس روي صفحه تلفن همراهم جا خوش كرد :
"پرنده ، لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه مي كرد و مي گفت:سقف قفست شكسته! چرا پرواز نمي
كني؟!!"اين اس ام اس 5جمله اي آرامش زنده گي ام را به هم زده است! با خودم فكر مي كنم كه چقدر پرنده در
اطرافم وجود دارد !و ... من چقدر ماهي ام! اطرافيانم مدام مي گويند از قفس سر شكسته وابستگي به تو بيايم
بيرون. اما من مي دانم بيرون آمدن همان و مردن همان! آخر يكي نيست به اين پرنده هاي دلسوز بگويد كجاي 2
نيا ماهي مي تواند بدون آب زندگي كند؟! كجاي 2نيا؟!!
من هر روز به قفس شكسته بالاي سرم نگاه ميكنم ، چند بار سعي كرده ام سرم را از آب بيرون نگه دارم و
بپرم اما...احساس خفگي تمام بدنم را قرق ميكند! من چند بار سعي كرده ام ...اما...نمي شود به خدا!
بگذريم از اين حكايت پرنده و ماهي ! بگذريم از فلسفه ماهي و قفس شكسته!
همان بهتر كه بنشينم و با تمام توانم روي روز مرگي ام متمركز شوم. اما مگر لي لي اين كودك بازيگوش مي
گذارد؟!دلم براي سكوت دستهايت تنگ شده است بي نهايت ! !
در اين روزهاي پر از دستهاي شلوغ و پر هياهو، دلم براي سكوت دستهايت تنگ شده ، عزيز تمام عيار من!
من هرروز به تو و دستهاي نجيبت فكر مي كنم و هر روز تكرار مي شود در من پرواز هزار پرستوي سبز!
بگذريم از اين سطرهاي هميشه! بگذريم از اين همه " دوستت دارم" هايي كه تلنبار شده اند در دهانم! بگذريم از
اين تا به ابد حسرت...! بگذريم...... بگذار باران آواز بخواند روي چشمهايم...!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:43  توسط ساقی
|

شنبه ها مي گويي دوستم داري
يك شنبه ها تهمت مي زني
دو شنبه ها قهر مي كني
سه شنبه ها فكر مي كني
چهار شنبه ها مي فهمي
پنج شنبه ها مي بخشمت
جمعه ها فراموش مي كنم
.....
اين برنامه هر هفته كلاس عشق ماست!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:39  توسط ساقی
|
ا
IF I HAD MY LIFE TO LIVE OVER AGAIN
اگر به من فرصتی داده می شد تا دوباره زندگی کنم اینبار.....
کمتر حرف می زنم و بیشتر گوش می دم.از دوستانم برای دورهم جمع شدن و بودن و لذت بردن از کنار هم بیشتر دعوت
می کنم حتی اگه فرش خونه رنگش رفته باشه و نخ نما شده باشه یا کاناپه خراب و کهنه باشه.جلوی شومینه می شینم
و از خوردن تنقلات لذت می برم و نگران این نیستم که اگه شومینه روشن بشه ممکنه خاکسترها اونجارو کثیف کنه.وسط
تابستون سخت نمی گیرم که شیشه های ماشین حتما بالا باشه که نکنه باد ارایش موهامو بهم بزنه اون شمع صورتی
که شکل گل رز هست رو قبل ازاینکه تو انباری از گرما ذوب بشه روشن می کنم.روی چمن با بچه هام می شینم و نگران
لکه رنگ چمن روی لباسم نیستم.بجای اینکه پای برنامه های تلویزیون بشینم و گریه کنم و بخندم، وقتم رو صرف تماشای
زندگی می کنم.وقتی مریضم به رختخواب می رم و استراحت می کنم و فکر نمی کنم با اینکارم زمین از حرکت
وامیسه.فقط چیزهایی رو می خرم که بدردم بخوره، نه اینکه بمونه تا فاسد بشه یا تا آخر عمر گارانتی داشته باشه که
بعدها شاید یه روز به دردم بخوره.بجای اینکه منتظر بمونم تا دوران 9 ماهه بارداری زودتر تموم بشه، تمام اون لحظات رو با
لذت سپری می کنم و از اینکه یه موجود لطیف درونم داره رشد می کنه حیرتزده می شم و به این موضوع به چشم یک
موقعیت طلایی نگاه می کنم و سپاسگزارم که به من فرصت تجربه این معجزه زیبا رو داد.وقتی بچه ها با عجله می آن که
منو ببوسن ، نمی گم بعدا ً حالا باید ظرفهای شام رو بشورم.
بیشتر از " دوستت دارم" و " منو ببخش" استفاده می کنم.
اگر یه بار دیگه به من فرصتی برای زندگی داده بشه، هر لحظه و هر دقیقه رو غنیمت می شمرم، وقتی نگاه می کنم واقعا ً
می بینم،وقتی گوش می کنم واقعا ً می شنوم، هر لحظه رو زندگی می کنم و هیچوقت اون لحظات رو از دست نمیدم...
به یاد" ارما بومبرک" که در جریان مبارزه با سزطان دار فانی را وداع گفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:39  توسط ساقی
|
تا حالا چند بار به خودت گفتی اگر من هم جای اون بودم همین کار رو می کردم؟
خیلی وقتها ما اول قضاوت سر سختانه ای می کنیم و بعد به طرف یک بر چسب میزنیم و میریم اما کافیه قبلش یه لحظه فکر کنیم و شرایط اون طرف رو در نظر بگیریم ... چی شد این کار رو کرد؟ چرا اینکار رو کرد؟ شرایط روحیش چطور بود؟ شاید خیلی مسائل رو تحمل کرده. شاید.... خودت رو بذار جای اون تو اون شرایط یه سوال از خودت بپرس: اگر من جای اون بودم.....خودت رو تو اون شزایط حس کن...پات رو بکن تو کفش اون و ببین با اون کفشها کجاها قدم می زنی...حالا می تونی نظرت رو حداقل کمی عادلانه تر بگی ....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:38  توسط ساقی
|

در آن شبي که تو رفتي به آرزو گردي
کنار پنجره ماندم که زود برگردي
غم سياه و بزرگي درون قلبم بود
ولي تو کاش نگاهي سپيد مي کردي
به خود نهيب زدم:<<بردبار و قانع باش
مگر تو در دل خود عشق را نپروردي
اگر به ياد کسي باشي و اميد بهار
چه فرق مي کند احساس سبز يا زردي>>
گذشت موعد ديدار و مانده بودم باز
کنار پنجره ، شايد دوباره برگردي
ولي کنون که پس از سال ها رسيدي تو
غريبه است نگاهت چقدر هم سردي
من از مسير تو رفتم ولي بگو آخر
به جستجوي کدامين بهار مي گردي؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:37  توسط ساقی
|